خیلی سال قبل با مینا عادت کرده بودیم به لالایی خوندن با کام بسته، و بدون کلمات، صدا از عمق حلق و کام بسته خارج میشد و عجیب دلچسب بود، هم شنیدنش هم تکرار کردنش، صدای لالایی رو ضبط میکردیم و تو سکوت آخر شب تو اتاق پخش میکردیم، شبای عجیبی بود؛ همون شبایی که محمد شبکار بود و من خونه بابا اینا می اومدم و تو اتاق مینا رو تخت دو نفره می خوابیدیم، حوالی ساعت شش امروز فیلمی رو دیدم که فارغ از موضوع خودش با لالایی بدون کلمه ش قلاب انداخت و روح منو از اون روزا کشید بیرون.گیِرمو دل تورو گومِس رو تا هم
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
لنز طبی چشمم را در آوردم و پوستم را با روغن کرچک و بادکش ماساژ دادم، نخ دندان کشیدم و مسواک زدم، صورتم را برای بار دوم با فوم شستم و آبرسان زدم، مرطوب کننده هم زدم و روغن ترکیبی به مژه و ابرو ها کشیدم، نایت گارد جدید را از قاب درآوردم و شستم و رفتم تا آشپزخانه و دو لیوان آب خوردم و یک لیوان آب به دست در تاریکی راهرو رفتم جلوی کتابخانه و کورمال کورمال یک کتاب نو از بستهی کتاب هایی که همین دو روز پیش پیک آورده بود و تحویل نگهبان داده بود و من فردا صبحش درون کتابخانه چیده بودم برداشتم و آوردم در
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
تصور می کنی قوی شدی! پوستت کلفت شده! بازم می تونی بزنی به دل ماجرا، بازم میتونی جمع کنی همه چی رو، بازم می تونی زخماتو خودت رفو کنی، بازم میتونی، بازم می تونی، بازم میتونی والله که دیگه نمیشه، این پوست انقدر کلفت شده که مفصل ها دیگه حرکت نمیکنه، این درد انقدر زیاده که زندگی کردن عادی یادت رفته، مگه آدم چقدر طاقت داره! هر چند وقت یکبار کنترش صفر بشه و اد از سر شروع کنه، ما قوی نبودیم چاره نداشتیم، ادا قوی ها رو در آوردیم، حالا هم یه سری وقایع پا گذاشتن رو خرخرهمون نمیذارن نفس بکشیم، یه سر
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
تند تند می نویسم و اشک می ریزم، کلمات مثل عنکبوت های مرده و مچاله شده پخش شدن رو کاغذ و هیچ تکونی نمیخورن! از متن فیلمنامه پرت میشم به زندگی واقعی، به یه چیز بی ربط! ذهنم پر از خرچنگ شده، صدای راه رفتن و چنگالاشون میاد که به هم میخورن، سرمو تکون نمیدم مبادا صداشون به خاطر تکونای من بیشتر بشه!، خودکار خوب نمی چرخه رو کاغذ، باید بگردم قلم و کاغذ مناسبمو پیدا کنم، دیگه نه تایپ آرومم میکنه نه نوشتن رو کاغذ، کلمات پشت هم میریزه رو کاغذ، مثل شیر آب، کاغذ رو گرفتم زیرش که بشینه روی کاغذ.میرم تو ک
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
سیوپنجی که سر رسید با جسوری و صبوری و سمجی! یکسالی که آن قدر چرخ زدم که حالا خودم هم خودم را نمیشناسم!!! یک من جدید سبز شده در این جسم، پیرتر شدم و توأمان جوان تر، خطر کردم و به قعر اقیانوس اطلس درونم رفتم! و بر لبهی سیوشش میدانم که من سرتق و پر روی درونم برای «رسیدن» اصلا دست بردار نیست و حاضر است خیلی بیش از خیلی سمج باشد و زبل! خیلی قرار است بازی داده نشود و مثل بچه پر روها تخس باشد و کم نیاورد، قرار است سی و ششِ پر از بالا پایینی در پیش باشد که کف دستم پر از تاول و زانوها خونی باشد ا
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
شبست، همه شش نفر دیگر در این خانه خوابند و من بیدارم، نشستهام در نشیمن و فکر میکنم، قدرت به بستر رفتن را ندارم، امشب سر شب یکهو حس کردم تمام نشخوارهای اگزیستانسیالم که در روانکاوی سال نود و هشت دود شده بود و رفته بود هوا، به یکباره برگشتند و مرا در حالی که پای سینک ظرف میشستم از پشت در آغوش کشیدند، یکهو به خودم لرزیدم و آن ها همه در من ته نشین شدند، و حالا از بامداد فردا عجیب میترسم و هیچ علاقه ندارم بخوابم و فردا که باید خیلی زود برخیزم، پس از پنج سال دوباره آن ها را ببینم که در بسترم به
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
یه خمپاره خورده درست وسط برجک راهبردیم؛ میگرن داره نصفم میکنه، اهدافم پاره پاره افتاده یه گوشه، چهل روز آنفولانزای قطع نشونده اعصابم رو نموده! در خوف و رجا مثل کِلکی سی و پنج ساله بالا پایین میشم، دلخورم، رنجورم ولی با همه اینا من پُر رو هستم و ابداً از رو نمیرم! و نخواهم رفت. این نوشته کاربردش فقط واسه چند سال بعده که برگردم به پشت سر نگاه کنم و خمپاره فعلی رو به یاد بیارم و یادم نره من آدم از میون خمپاره دویدن و ساختن و مین خنثی کردن و تخریبچی بودنم!ا ین برجک لاجون رو سرپا میکنم و ادامه
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی